خسوس گوتیرز (مدیر آکادمی استعدادیابی رئال مادرید) :

« نیمار میتواند مسیِ رئال مادرید باشد.»

ir خسوس گوتیرز (مدیر آکادمی استعدادیابی رئال مادرید) :  « نیمار میتواندتا آسمان:
تا آسمان
قسمت بیست و پنجم
من این اتاق ساده رو دوست داشتم چون گوشه گوشش عطر علی و جانمازش رو داشت.
روز بعد علی از بیمارستان که برگشت گفت:”ستاره جان لباساتو بپوش بریم خرید”
با تعجب گفتم :”خرید چی؟منکه چیزی لازم ندارم”
“تو لباساتو بپوش میفهمی”
آرایش ملایمی کردم و پف موهامو مرتب کردم و رفتم توی حیاط،علی هیچ وقت حرفی برای ظاهرم نمیزد و هیچ وقت مستقیم نمیگفت باید موهاتو بپوشونی یا ارایش کنی،اما جوری رفتار میکرد که خودم عاشق چیزهایی میشدم که زمانی ازشون فراری بودم.
علی منو برد سمت شاه عبدالعظیم و گفت:”پیاده شو”
“اینجا!؟مگه نگفتی میریم خرید”
“ای خانم عجول من،صبر داشته باش”
شونه هامو انداختم بالا و پیاده شدم،بر خلاف تصورم علی سمت حرم نرفت و رفتیم توی یک بازار قدیمی،تسبیح های رنگی کنار بیشتر مغازه ها آویزون بود و عطر گلاب و با بوی کباب قاطی شده بود،احساس گرسنگی میکردم اما خجالت میکشیدم به علی حرفی بزنم.
رفتیم توی یک مغازه که چادر نماز و از این چیزها میفروخت،علی دستمو گرفت و گفت:”دوست داشتم به سلیقه ی خودت باشه،کدوم رنگ و کدوم گل؟”
چرخیدم سمتشو گفتم:”اما منکه نماز نمیخونم”
“مگه نگفتی صبحا میخوای بیدار شی،فکر کردی خانم من همه چی یادم میمونه نمیتونی فرار کنی”
خندیدم و نگاهی به چشمای معصومانش کردم و گفتم:”بکوری چشم بعضیا بیدار میشم،تازه یکساعتم زودتر”
علی خندید و گفت:”اوه اوه میخواد همه ی رزقای آسمونو جمع کنه”
قیافه ی مصممی به خودم گرفتم و رفتم سراغ توپای پارچه،یک چادر با زمینه سفید و ستاره های ریز بنفش انتخاب کردم و گفتم:”همینو میخوام”
علی نگاه تحسین برانگیزی کرد و با ذوق گفت:”وای ستاره باور کنم منم همین پارچه چشمم رو گرفته بود”
علی یک سجاده ی مخمل سفید با نوار دوزی طلایی و یک تسبیح آبی هم واسم خرید و گفت:”اینم وسایل رزق جمع کردن ستاره خانمم”
پاکت خریدارو گرفتم و پشت چشمی نازک کردم و جلوتر از علی راه افتادم،جلوی مغازه ی کبابی پاهام سست شد و بی اختیار ایستادم،اومد کنارمو بازومو اهسته گرفت و گفت:”من که خیلی گرسنه ام تو چی؟”
قیافمو جدی گرفتمو گفتم:”چقدر شکمویی علی،منکه میل ندارم”
خندید و گفت:”باشه پس فقط برای خودم میگیرم”
رفت توی مغازه و همینطور که با شیطنت نگاهم میکرد گفت:”اقا دوتا سیخ کباب و گوجه با دورچین”
دیدم قضیه داره جدی میشه،با نگرانی رفتم جلو و گفتم:”عه پس من چی؟”
همینطور که سعی میکرد جلوی خندش رو بگیره گفت:”تو که گفتی شکمو نیستی”
حسابی گریم گرفته بود،با التماس گفتم:”غلط کردم….توروخدا واسه منم بگیر”
زد زیر خنده و گفت:”تا تو باشی دیگه دروغ نگی”
خوشمزه ترین کباب عمرم رو خوردم دوست داشتم اون لحظه ها هیچ وقت تموم نشه.
بعد از اینکه چرخی توی بازار زدیم و چادر رو از خیاط گرفتیم و رفتیم سمت ماشین که علی گفت:”ستاره میای بریم زیارت اینهمه راه اومدیم بی معرفتیه یک سلام ندیم”
سرمو به نشونه ی رضایت تکون دادمو گفتم:”بریم”
جلوی درب حرم،علی چادرمو از پاکت در اورد و گفت:”بدون چادر که نمیشه رفت زیارت،چه بهتر اینجا افتتاحش کنی”
بازش کرد و انداختش روی سرم…..
لیلا ایران منش
tarke gonah

برچسب ها

این مطلب بدون برچسب می باشد.

ارسال دیدگاه جدید

نظرات برای این مطلب بسته شده است.

Sorry, the comment form is closed at this time.

به نکات زیر توجه کنید

  • نظرات شما پس از بررسی و تایید نمایش داده می شود.
  • لطفا نظرات خود را فقط در مورد مطلب بالا ارسال کنید.

%u0637%u0631%u0627%u062D%u06CC %u0633%u0627%u06CC%u062A
طراحی سایتسئواجاره ویلا و فروش ویلا شمالسرویس و تعمیر کولر گازیاجاره ویلافروش ویلاویلا شمالویلا زیباکنار